مطالب عرفاني(جالب)
گفتگو با خدا
خواب دیدم
در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خدا گفت:
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم:اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد،
وقت من ابدی است.
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
چه چیز بیش همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد...
این که انها از بودن دوران کودکی ملول می شوند.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند وبعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
این که سلامتشان را صرف به دست اوردن پول می کنند
وبعد پولشانرا خرج حفظ سلامتی می کنند.
این که با نگرانی نسبت به اینده
زمان حال فراموش شان میشود.
آنچنان که دیگر نه در اینده زندگی می کنند ونه در حال.
این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگزنخواهند مرد
و چنان می میرند که کویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم...
به عنوان خالق انسانها،می خواهید انها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد،
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ،ایجاد کنیم
وسالها وقت لازم خواهد بود تا زخم التیام یابد.
بابخشیدن،
بخشش یاد بگیرند.
یاد کسانی هستند که آنها راعمیقآ دوست دارند
اما بلدنیستنداحساس شان راابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
ویاد بگیرند که من این جا هستم.
همیشه.
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت« چیزی از من بخواهید٬ هر چه که باشد٬ شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید٬ زیرا خدا بسیار بخشنده است. »
وهرکه آمد٬ چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن ودیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست وآن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد ویکی آسمان.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت: « خدایا٬ من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز نه جثه ای بزرگ٬ نه بالی نه پایی٬ نه آسمان و نه دریا٬ تنها کمی از خودت٬ تنها کمی از خودت به من بده.»
وخدا نور به او داد.نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: « آن که نوری با خود دارد٬ بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.»
و رو به دیگران گفت: « کاش میدانستید که این کرم کوچک٬ بهترین را خواست٬ زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.»
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست. چراغ کرم شب تاب روشن است وکسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
پیغام گیر تلفن منزل شاعران نامدار !

در منزل حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!
در منزل سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
در منزل فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
در منزل خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
در منزل مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود.. هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم.. جان تو را قربان شوم!
در منزل بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !
در منزل منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
در منزل نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
در منزل شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تانگاه که توانستن سرودی است
در منزل سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
در منزل فروغ :
نیستم... نیستم... اما می آیم... می آیم... می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم .. می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد...
خدایش با او صحبت کرد ....
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه» ![]()
آری تو...
باتو هستم ...می خواهم بگویم دوستت دارم
نمی دانم که هستی
و این ابراز علاقه هم برای من سود مادی ندارد
اما می خواهم...
تا دیر نشده به همه دنیا بگویم صادقانه ...عاشقانه
آهای مردم دنیا ...دوستتان دارم
در قلب من هستید
دردهای شما درد من است
و شادیهای شما شادی من
خالصانه دوستتان دارم....
..........استاد میآموزد که:
اگر مواظب دلتان باشید و غیر عشق را درآن راه ندهید، آنچه را که دیگران نمیبینند، شما میبینید، و آنچه را که دیگران نمیشنوند، شما میشنوید.
او شاگردانش را نهیب میزند که:
سعی کنید صفات عشق در شما زنده شود.
عشق بخشنده است، شما هم بخشنده باشید.
ستار است، شما هم ستار باشید.
باگذشت است، شما هم با گذشت باشید.
مهربان است، شما هم مهربان باشید.
خالص است، شما هم خالص باشید.
درستکار، نیکپندار و نیکو رفتار است، شما نیز اينچنين باشید.
دروغ نمیگوید، شما هم صادق باشید.
ریا نمیکند، شما هم بیریا باشید.
تهمت نمیزند، شما هم تهمت نزنید.......
همه چیز خود را به پای معشوق میریزد، شما هم اینگونه رفتار كنيد.
استاد میآموزد که:
در ارایة عشق خود به افراد، تبعیض قائل نشویم؛
از خورشید، کوه، دریا، آسمان پرستاره، كوير دلربا، دشتها و چمنزارهاي سرسبز و وسيع، درخت و سایة آن، طبيعتِ دست و دلباز و .... بخشندگیِ بدونِ تبعیض را بياموزيم؛
عشق را نفروشیم و در مقابلش چیزی نخواهیم؛
با تمامی وجود، آنرا نثار کنیم؛
نبايد برای ارایه عشق، دکان باز کرد؛
از امروز تمامی دکانهای عشق را تعطیل کنیم و در تابلوئی بزرگ بر سر درِ آن با خطی درشت بنویسیم:
اينجا عشق، فروشی نیست.
بیائید آنرا به همه، حتی به کسانی که نمیخواهند و از آن گریزانند، بدون منّت ارزانی کنیم..........
Did you know that those who appear to be very strong in heart, are real weak and most susceptible?
آیا میدانستید آنهایی که از نظر احساسی بسیار قوی به نظر میرسند در واقع بسیار ضعیف و شکننده هستند
Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them?
آیا میدانستید که آنهایی که زندگیشان را وقف مراقبت از دیگران میکنند خود به کسی برای مراقبت نیاز دارند
Did you know that the three most difficult things to say are:
I love you, Sorry and help me
آیا میدانستید که سه جمله ای که بیان آنها از همه جملات سخت تر است
دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن
میباشد
Did you know that those who dress in red are more confident in themselves?
آیا میدانستید که کسانی که قرمز میپوشند از اعتماد بیشتری نسبت به خود بر خوردارند
Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty?
آیا میدانستیدکه کسانی که زرد میپوشند از زیبایی خود لذت میبرند
Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding?
و آیا میدانستید که کسانی که لباس مشکی به تن میکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گیرند ولی به کمک و درک شما نیاز دارند
Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds?
آیا میدانستید که زمانی که به کسی کمک میکنید اثر آن دوبار به سوی شما بر میگردد
Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face?
و آیا میدانستید که نوشتن احساسات بسیار آسانتر از رودرو بیان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بیشتر است
Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted?
آیا میدانستید که اگر چیزی رابا ایمان از خداوند بخواهید به شما عطا خواهد شد
Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be surprised by what you could do.
آیا میدانستید که شما میتوانید به رویاهایتان جامه عمل بپوشانید رویاهایی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهید و اگر واقعا این موضوع را میدانستید از آنچه قادر به انجامش بودید متعجب میشدید
But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two-fold.
اما به آنچه من به شما میگویم ایمان نیاورید تا زمانیکه خودتان آنها را امتحان کنید اگر شما بدانید که کسی نیاز به چیزی دارد که من گفتم و بدانید که میتوانید به او کمک کنید متوجه خواهید شد که آن چیز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت
آرام تر بگذر
ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
. بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید
همیشه فرصتی دوباره هست![]()
همیشه راهی است که آن را نیازموده ایی
همیشه حرفی هست که آن را به زبان نرانده ایی
همیشه دستی هست که آنرا با مهر نفشرده ایی
همیشه بغضی هست که نشکسته است و شاید آغوش تو جایی باشد برای شکستن این بغض
همیشه دلی هست که می تپد به شوق دیدار یار
همیشه قلبی است که شکسته است ز هجر یار
همیشه لبخندی هست که تو را می برد تا عرش
همیشه بازوانی هست استوار تر از هر کوهی
همیشه حسادتی ، نیرنگی ، فریبی ، ریخشندی است
که قلب تو را پاره پاره می کند
هميشه کسي هست که ميدوني به حرفات گوش ميده
هميشه کسي هست که ميدوني حرفاتو مي فهمه
هميشه کسي هست که سکوتتو مي فهمه
هميشه کسي هست که دوستيش تا نداره
و چه بسیارند کسانی که بی صدا می گریند در تنهایی خویش
و چه بسیارند کسانی که تشنه دست نوازشگر محبتی سالها چشم انتظارند
و چه بسیارند کسانی که از دور دستهای دور به دنیای درونی تو می آیند
و چه اندکند کساني که در درون قلب تو باقي مي مانند
و چه اندکند کساني که نمي تواني از قلب خود بيرونشان کني
و چه اندکند کساني که نمي دانند چقدر دوستشان داري
و با بر جای گذاشتن زخمی ترکت میکنند
و چه بسیار چیز ها را می بینی که باور نداری
و چه کم چیز هایی را که اعتقاد داری می یابی
چه لحظه های که همچون استوار و مقاوم در برابر مشکلات پایداری می کنی
و چه آسان دستی تو را می شکند
چه سخت برای خود باور هایی بوجود می آوری
و چه ناگهانی زلزله ایی رخ می دهد
و این قانون زندگی بوده است تا به امروز و ادامه هم خواهد داشت ولی
چه بسیارند کسانی که از فرصتهاشان بهترین استفاده ها را کرده اند
چه بسیارند کسانی که بهترین حرفها را در بهترین لحظه ها بیان کرده اند
چه اندکند کساني که در شبهاي تنهايي از فاصله هاي دور احساس تو را فهميدند
چه اندکند کساني که در تنهايي همدم گريه هايت بودند و دست نوازشگرشان بر سرت بود
چه بسیارند کسانی که دستی را از سر دوستی فشرده اند و دیگر هیچ ....
در طول تاریخ بسیار مردمان نیک بوده اند که اثرشان را تا به امروز و سالهای بعد از
این بر جای گذاشته اند
آری تاریخ آفرینان همواره متفاوت فکر می کنند ، رفتار می کنند ، عمل می کنند و حتی می بینند
زندگی و رشد واقعی از آن کسانی است که دل به دنیا نبسته اند و از آن به عنوان محلی برای عبور
استفاده می کنند .
زندگی و رشد واقعی از آن کسانی است که خواهان تغییر و کمال هستنند
یا تو هم خواهان کمال هستی
جمله های قشنگ قشنگ
سلامی گرم به مخاطبان گرم sampad lanscape
عشق مانند هوا همه جا موجود است تو نفسهايت را كمي جانانه بكش
مجتبي كاشاني))
*********
عشق بورز، به توعشق خواهند ورزید .
عشق مانند دو بخش یک فرمول جبری ، تعادل ریاضی دارد.
((رالف والدوامرسون))
*********
با هم بایستید ، لیک نه چندان نزدیک هم، چرا که ستونهای معبد جداگانه می ایستند و سرو و بلوط در سایه هم نمی بالند.
((خلیل جبران))
*********
خداعشق است. عشقی که هنگام نفوذ به درون ما نرم می کند، ناب می کند، تازه می کند، بازسازی می کند و درون را بازمی سازد.
((پائولوکوئیلو))
*********
تکه ها یی از عشق را دو انگشتی بر دار ، خواهی دید از تمامی کاخ های دنیا برایت لذت بخش تر است.
((افلاطون))
********
دوستت دارم را من به دلاویز ترین شعر جهان یافته ام این گل سرخ من است دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه دشمن! که فشانی بردوست راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست.
((فریدون مشیری))
*********
عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند و نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.کلمات مهر انگیز می توانند کوتاه باشند ، اما طنین رسایی دارند.
((مادرتزرا))
*********
در عشق ، جمع یک بعلاوه می شود یک و نه دو. در ژرفای عشق دو بودن ناپدید می شود منطق ریاضی متعالی می گردد و دیگر بکار نمی آید. در ژرفای عشق ، دو تن دیگر دو تن نیستند ، یکی خواهند شد.آنها همچون یک تن احساس می کنند . یک واحد سازمانندو یک لذت سرشار از وجد و سرور.
((اوشو))
*********
آنجا که امکان نفرت هست، امکان عشق هم هست . فقط کافیست از میان این دو یکی را انتخاب کنیم.
((پائولوکوئیلو))
*********
من از ساختمان قلب خود در شگفتم که چون سنگ مقاوم و گاهی چون شیشه بی طاقت است. طوفانهای حوادث مرا تکان نمی دهد ولی از یک نسیم ملایم محبت به خود می لرزم.
((نظام وفا کاشانی))
*********
ابتدا بطور کامل بیاموز چطور می توان (( یک نفر )) را دوست داشت ، تنها در این صورت است که می توان(( همه )) را دوست داشت.
((ویکاس مالکانی))
********
بیشتر عشق بورز تا بیشتر شوی. کمتر عشق بورزی کمتر خواهی بود. توان عشق ورزیدن تو ترازوی سنجش توست و میزان عشق تو ترازوی وجودت.
((اوشو))
*********
خوشبخت آن کسی است که خدا به او دلی بخشیده که شایسته عشق و سوز و گداز است. هر کس اوضاع عالم و قلب انسانی را در آیین دوروی عشق و درد ندیده باشد او هیچ حقیقت ندیده و از دنیا چیزی نفهمیده است.
((ویکتور هوگو))
*********
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.
((سهراب سپهری))
*********
به یکدیگر عشق بورزید ، اما عشق را دست و پاگیر نکنید .
بگذارید عشق دریای متلاطم میان ساحل های روحتان باشد.
پیاله یکدیگر را پر کنید اما از یک پیاله ننوشید .
نان خود را به یکدیگر ببخشید ، اما از یک قرص نخورید.
با هم بخوانید و برقصید و خرم باشید ، اما بگذارید هر کدامتان تنها باشد.
((خلیل جبران))
*********
مهربانی که به کلام در آید ، پدید آورنده اطمینان خواهد بود.
مهربانی که به اندیشه در آید پدید آورنده ژرف نگری خواهد بود.
مهربانی که به دیگران بخشیده شود پدید آورنده عشق خواهد بود.
((لا ئودزو))
*********
مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی.
((کریستوفر مارلو))
*********
خداوند در شب بیداری ها با توست و اشک هایت را با عشق خود پاک می کند.
((پائولوکوئیلو))
*********
خداوند به تمام سوالات بندگان تنها به یک روش پاسخ می دهد : عشق و عطوفت.
((ویکاس مالکانی))
*********
تلاش نکن زندگی را بفهمی ، زندگی را زندگی کن ! تلاش نکن عشق را بفهمی ، عاشق شو! و چنین است که خواهی دانست . این دانستن حاصل تجربه توست. این دانستن هرگز ویرانگر آن راز نیست. هر چه بیشتر بدانی در می یابی که هنوز چیزهای بیشترو بیشتری باقی است تا بدانی.
((اوشو))
ژ
شعر
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
فریدون مشیری
خوب بخونش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سازندهترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن.
پرمعنيترين كلمه ما است ... آن را به كار ببر.
عميقترين كلمه عشق است ... به آن ارج بنه.
بي رحمترين كلمه تنفر است ... از بين ببرش.
سركشترين كلمه حسد است ... با آن بازي نكن.
خودخواهانهترين كلمه من است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه خشم است... آن را فرو ببر.
بازدارنده ترين كلمه ترس است ... با آن مقابله كن.
با نشاطترين كلمه کار است ... به آن بپرداز.
پوچ ترين كلمه طمع است ... آن را بكش.
سازنده ترين كلمه صبز است... براي داشتنش دعا كن.
روشن ترين كلمه امید است... به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين كلمه حسرت است ... آن را نخور.
تواناترين كلمه دانش است .... آن را فراگير.
محكم ترين كلمه پشتکار است ... آن را داشته باش.
سمي ترين كلمه شانس است ... به اميد ان نباش.
لطيف ترين كلمه لبخند است ... آن را حفظ كن.
ضروري ترين كلمه تفاهم است ... آن را ايجاد كن.
سالمترين كلمه سلامتی است ... به آن اهميت بده.
اصلي ترين كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن.
دوستانه ترين كلمه رفاقت است.... از آن سوء استفاده نكن.
زيباترين كلمه راستی است ... با آن رو راست باش.
زشت ترين كلمه دورویی است ... يك رنگ باش.
ويرانگر ترين كلمه تمسخر است ... دوست داري با تو چنين شود؟
موقررترين كلمه احترام است .... برايش ارزش قايل شود.
آرامترين كلمه آرامش است ... به آن برس.
عاقلانه ترين كلمه احتیاط است ... حواست رو جمع كن.
دست و پاگير ترين كلمه محدودیت است .... اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سخت ترين كلمه غیر ممکن است .... وجود ندارد.
مخرب ترين كلمه شتابزدگی است ... مواظب پلهاي پشت سرت باش.
تاريك ترين كلمه نادانی است ... آن را با نور علم روشن كن.
كشنده ترين كلمه اظطراب است ... ان را ناديده بگير.
صبور ترين كلمه انتظار است .... منتظرش بمان.
بي ارزش تري كلمه بخشش است ... سعي خود را بكن.
قشنگ ترين كلمه خوشرویی است ... راز زيبايي در آن نهفته است.
تميزترين كلمه پاکیزگی است ... اصلا سخت نگير.
رساترين كلمه وفاداری است .... سر عهدت بمان.
تنها ترين كلمه گوشه گیری است ... بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
بخشی از نامهء چارلی چاپلين به دخترش
دخترم!
اینجا شب است.یک شب نوئل و من از تو بسی دورم؛ خیلی دور؛ اما تصویر تو آنجا روی میز هست؛ تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.اما تو کجایی؟ آنجا در صحنهء پر شکوه تئاتر هنر نمایی می کنی؟شاهزاده خانم باش و بمان؛ ستاره باش و بدرخش؛اما قهقههء تحسین آمیز تماشاگران ؛ عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را مغرور نکند.
اگر تو را فرصت هوشیاری داد؛نامهء پدرت را بخوان.
صدای کف زدن های تماشگران گاه تو را به آسمانها خواهد برد؛ برو! آنجا برو؛ اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن؛ زندگی آن دوره گردان کوچه های تاریک راکه با شکم گرسنه می روند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم.من درد گرسنگی را چشیده ام؛ من درد بی خانمانی را کشیده ام؛و حتی از اینها بیشتر؛ من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند اما سکهء صدقهء رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند؛ احساس کرده ام.
با اینهمه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
دخترم در دنیایی که تو زندگی میکنی تنها خوشی نیست. نیمه شب؛ هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی؛ آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن اما حال آن راننده تاکسی که تورا به منزل می رساند بپرس؛ حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباسهای بچه اش نداشت؛ پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار.
گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد؛مردم را نگاه کن؛ زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یکبار با خود بگو: من هم یکی از آنان هستم. آری تو هم یکی از آنان هستی دخترم؛ نه بیشتر!
هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را نیز می شکند...
درسهاي زندگي
در15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند، و گاهي اوقات پدران هم.
در20 سالگي يادگرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود.
در25 سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته، محروم مي كند.
در30 سالگي پي بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه قدرت زن.
در35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ازث ببرد؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد.
در40 سالگي آموختم كه رمزخوشبخت زيستن، درآن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.
در45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد، آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهد.
در50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.
در55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما هرگز بدون ايثار نمي توان عشق ورزيد.
در65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آن چه لازم است، آن چه را نيز ميل دارد بخورد.
در70 سالگي ياد گرفتم كه در زندگي مساله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست؛ بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است.
در75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است، به رشد و تكامل خود ادامه مي دهد و به محض آن كه گمان كرد كه رسيده شده است، دوچار آفت مي شود.
در80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن، بزرگترين لذت دنيا است.
و در85 سالگي در يافتم كه همانا زندگي زيباست
و هدفمند ترين كلمه موفقیت است.... پس پيش به سوي آن!
درسهاي زندگي
هرگز در خشم دست به عمل نزن .
به ديگران فرصتي دوباره بده اما نه سه باره .
چيزهاي كم اهميت رو تشخيص بده و آنها را ناديده بگير .
وضع و حالت خوبي داشته باش . هدفمند و با اعتماد به نفس وارد اتاق شو .
مواظب سرعتت باش .
بگذار ديگران بدانند در چه مورد ايستادگي ميكني و در چه مورد ايستادگي نخواهي كرد .
مردم را به قدر قلبشان اندازه بگير نه به قدر حساب بانكي شان .
مثل پر شورترين و مثبت ترين كسي شو كه ميشناسي .
عاشق پيشه باش .
وقتت رو تلف ماتم گرفتن براي اشتباهات گذشته نكن از آن درس بگير و بگذر .
به جز مواردي كه مربوط به مرگ و زندگي است همواره خود را رها كن و آسوده باش .
گوشت قرمز كم بخور .
به طرز ارضاء نشدني كنجكاو باش و از كلمه چرا زياد استفاده كن .
وقتي از تو تعريف ميكنند يك متشكرم صميمانه بهترين پاسخ است .
به كسي غبطه نخور .
از هر چه داري استفاده كن و نگذار در اثر بلا استفاده ماندن بپوسد .
كاري را انتخاب كن كه با ارزشهاي تو هماهنگ باشد .
هرگز در هنگام گرسنگي به خريد مواد غذايي نرو چرا كه اضافه بر احتياج خريد خواهي كرد .
بازنده خوبي باش .
براي همه موجودات زنده احترام قائل باش .
نامهی سهراب سپهری به مادرش
نامه به مادر
مادر عزيزم :
پريشب با هواپيما وارد شدم يعني شب عيد به خاك هندوستان رسيدم. در توكيو بالاخره توانستم يك سفر بروم به كيوتو و نارا. اين دو شهر سابقا پايتخت ژاپن بوده اند . بهترين آثار هنري در همين دو شهر است . بدون ديدن آنها ، انگار ژاپن را نديده ام . يك سفر هم رفتم به كاما كورا كه از توكيو دور نيست ، خلاصه ژاپن را آنطور كه مي خواستم ديدم ....
... قصد من اين است سه ماه در هند بمانم .. بعد از راه كشمير و پاكستان و افغانستان به ايران مي آيم . خوشبختانه به ايران نزديك شده ام . اولا نامه زود مي رسد .،ثانيا از راه هوا يا زمين مسافرت آسان است . با هواپيماي جت تا تهران سه ساعت راه است بنابراين غصه اي ندارد ، (تا پول هست مي شود ماند ).
اما راجع به اين سرزمين ، هنوز چيزي نمي توانم بنويسم ، چون بيش از يك روز نيست كه در اينجا هستم . دهلي شهر بزرگي است . ديروز همه اش در شهر گشتم.
هيچ كجا به اين اندازه باغهاي بزرگ نديده ام ، خيال دارم دو چرخه كرايه كنم و همه جا را بگردم . اينجا همه سحر خيز هستند ، حتي گنجشكها . صبح هنوز هوا تاريك بود كه گنجشكها جير جير مي كردند ، رنگ كلاغها يك كمي با رنگ كلاغهاي ما فرق دارد ، يعني سر آنها دم به بنفشي مي زند ، البته مهم نيست ، بايد يك كمي گذشت داشت ، يك موش الان دارد وسط اطاق راه مي رود.
اينجا موجودات عجيب و غريب پيدا مي شود ، مار فراوان است ، ولي من هنوز نديده ام. گاوها وسط كوچه و خيابان هستند و هيچ كس حق ندارد آنها را كنار بزند ...
دهلي قديم وضع بسيار بدي دارد. به قدري مردم بد بخت و گرسنه و مريض هستند كه تماشاي آن اسفناك است.
الان صبحانه آوردند و من خوردم. اين كارها فداكاري لازم دارد... باري من خيال دارم يك چند وقت در اينجا بمانم . من با جديت مشغول ياد گرفتن انگليسي هستم . جون بدون دانستن اين زبان نمي شود در اينجا زندگي كرد ، شايد يك اكسپوزيسيون ترتيب بدهم ، امروز مي روم چند گالري را ببينم ...
حافظ برای اولین بار این شعر را سرود که:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا
صائب تبریزی در جواب حافظ این را گفته که:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر ودست و تن و پا را
هر آن کس چیز می بخشد از آن خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا
شهریار هم حسن خطامی بر این شعر صائب می سراید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تما م روح و اجزا را
هر آن کس چیز می بخشد، مثال مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر ودست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را ، به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور انداخت در دلها
اخیرا حوابیه های زیادی هم در جواب شهریار سروده شده است که من از این جوابیه که شخصی به نام "خانم یاری" سروده است خوشم آمد.
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را
روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است
من مفلس کیم چیزی ببخشم خال زیبا را
اگر استاد ما محو جمال یار می بودی
از آن خود نمی خواندی تمام روح و اجزا را
هيچ فكر كرده ايد چه مي شد اگر....... ![]()
- خداامروز وقت نداشت به ما بركت بدهد ، چون ديروز وقت نكرديم كه از او تشكر كنيم؟
- خدا ديگر ما را هدايت نمي كرد ، چون امروز طاعتش نكرديم؟
- امروز خدا با ما همراه نبود ، چون امروز نمي توانيم دركش كنيم؟
- ديگر هرگز شكوفا شدن گلي را نمي ديديم ، چون وقتي خدا باران فرستاده بود گله كرديم؟
- خدا عشق و مراتبش را از ما دريغ مي كرد ، چون ما از محبت كردن به ديگران دريغ كرديم؟
- خدا فردا كتابش را از ما مي گرفت ، چون ما امروز فرصت نكرديم آن را بخوانيم؟
- خدا در خانه اش را مي بست ، چون ما در قلب هاي خود را بسته ايم؟
- امروز خدا به حرفهايمان گوش نمي داد ، چون ديروز به حرفهايش خوب عمل نكرديم؟
- خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت ، چون فراموشش كرده ايم؟
بيائيم خود را به خدا نزديكتر كنيم وبذر خداشناسي را در قلبهاي خود بكاريم
بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود . اهل زمين نبود. نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد مانده بود!!!
نوشته شده توسط سروش
اینگونه زندگی کنیم:ساده اما زیبا،مصمم امابی خیال،متواضع اما سربلند،مهربان اما جدی،سبز اما بی ریا،عاشق اما عاقل
نوشته شده توسط سروش
من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!!